شروع سفر...
(اگر تصاویر مشکل داشت به این لینک مراجعه کنید)

جاده ما را می برد ...








مزرعه گلستانه...
دشتهايي چه فراخ! كوههايي چه بلند در گلستانه چه بوي علفي ميآمد! من در اين آبادي، پي چيزي ميگشتم: پي خوابي شايد، پي نوري، ريگي، لبخندي.

پشت تبريزيها غفلت پاكي بود، كه صدايم ميزد.
پاي نيزاري ماندم، باد ميآمد، گوش دادم: چه كسي با من، حرف ميزند؟ سوسماري لغزيد.

راه افتادم. يونجهزاري سر راه. بعد جاليز خيار، بوتههاي گل رنگ و فراموشي خاك.

لب آبي گيوهها را كندم، و نشستم، پاها در آب: "من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشيار است! نكند اندوهي، سر رسد از پس كوه. چه كسي پشت درختان است؟ هيچ، ميچرخد گاوي در كرد.

ظهر تابستان است. سايهها ميدانند، كه چه تابستاني است. سايههايي بيلك، گوشهيي روشن و پاك، كودكان احساس! جاي بازي اينجاست. زندگي خالي نيست: مهرباني هست، سيب هست،ایمان هست. آري تا شقايق هست، زندگي بايد كرد.

...مرا گرم كن (و يكبار هم در بيابان كاشان هوا ابر شد و باران تندي گرفت و سردم شد، آن وقت در پشت يك سنگ، اجاق شقايق مرا گرم كرد.)

روستای چنار
(صدای پای آب)

گلاب گیری

بر سر مزارش
به سراغ من اگر ميآييد، پشت هيچستانم.
پشت هيچستان جايي است. پشت هيچستان رگهاي هوا، پر قاصدهايي است كه خبر ميآرند، از گل واشده دورترين بوته خاك. روي شنها هم، نقشهاي سم اسبان سواران ظريفي است كه صبح به سر تپه معراج شقايق رفتند. پشت هيچستان، چتر خواهش باز است: تا نسيم عطشي در بن برگي بدود، زنگ باران به صدا ميآيد. آدم اينجا تنهاست و در اين تنهايي، سايه ناروني تا ابديت جاري است.
به سراغ من اگر ميآييد، نرم و آهسته بياييد، مبادا كه ترك بردارد چيني نازك تنهايي من.

در مسیر بازگشت...

در دل من چيزي است، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح و چنان بيتابم، كه دلم ميخواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه. دورها آوايي است، كه مرا ميخواند."
بدرود |